مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
373
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن پسر ، زمين بوسه داد . خليفه از حسن و جمال آن پسر شگفت ماند و با جماعتى كه با او بودند ، بدار الخلافه بازگشت و گفت : اى جعفر ، غريبتر از اين چيزى نديده و نشنيده بودم . آنگاه مسرور خادم را فرمود كه : خراج بصره و بغداد و خراسان را در نزد من حاضر كن . مسرور ، مال بىشمار حاضر آورد . خليفه گفت آن مال در يك جا جمع آورده ، پردهاى بر آن بكشند . و با جعفر وزير نيز فرمود كه : ابو الحسن را نزد من حاضر آور . چون ابو الحسن حاضر آوردند ، در پيش خليفه زمين ببوسيد . ولى از خواستن خليفه بهراس اندر بود . آنگاه خليفه گفت پرده از روى زرها بيكسو كردند . پس از آن روى بابو الحسن كرده ، گفت : اى عمانى . ابو الحسن گفت : لبيك ايها الخليفه ، خلدك اللّه الملك . 19 گفت : اى ابو الحسن ، اين مالها خراج سه اقليمست . نظر كن كه اينها بيشتر است يا آنچه در فروختن بازوبند از تو تلف شده بود . ابو الحسن مدهوش گشته ، گفت : ايها الخليفه ، اين مالها چندين برابر آن است كه من در فروختن بازوبند زيان كردم . خليفه گفت : اى حاضران ، گواه باشيد كه من به اين جوان موهبت كردم . ابو الحسن ، زمين بوسيده ، شرمسار گشت و از غايت فرح بگريست . چون سرشك از ديده بعارض او برفت ، سرخى گونهاش بازگشت و خون در پوست او بدويد و رويش چون ماه شب چهارده شد . خليفه گفت : پاك است خدائى كه او خود باقيست و مردمان را از حالتى بحالتى همىگرداند . پس از آن خليفه فرمود آن مالها بخانهء ابو الحسن بردند و با او گفت : از منادمت من پاى درمكش . ابو الحسن نزد خليفه آمدوشد همىكرد تا اينكه جهان را بدرود كرد .